امانوئل ملك اصلانيان

به نظر من، رابطه‌هايي ميان موسيقي و معماري وجود دارند و ما مي‌توانيم دربارۀ آن‌ها نكاتي را بازگو كنيم، و به شناخت همگان بگذاريم.

شايد پيش از مطالب ديگر، يادآوري اين نكتۀ اساسي مهم است كه موسيقي‌دان و موسيقي‌ساز قرن بيستم نمي‌تواند با ادبيات و با فلسفه آشنا نباشد.

اگر به معناي همين نكته دقت كنيم، زمينۀ خوبي براي دست‌يابي به مطالب و مقوله‌هايي پيدا مي‌كنيم كه، به نوبۀ خود، كار و گفت و گوي ما در زمينۀ ارتباط و تشابه ميان موسيقي و معماري را آسان‌تر مي‌كنند.

گفتيم كه موسيقي را بي ادبيات و بي فلسفه نمي‌توانيم خلق كنيم. البته، همه مي‌توانند چراي اين نظريه را بدانند و نيز مي‌توانند در رد اين، نظريه‌هاي متفاوت يا مخالف داشته باشند. اما آنچه ما مي خواهيم بگوييم اين است كه موزيسين‌هاي امروز نمي‌توانند با ادبيات و با فلسفه آشنايي نداشته باشند: هم ادبيات عمومي ـ به معناي تلاش‌هايي كه انسان‌ها براي تعالي خود و براي محيط زندگي اجتماعي خود مي‌كنند و نتيجه آن را از طريق نوشته‌هايي كه خود آثار هنري هستند به صورتي مكتوب و ملموس در دسترس ديگران قرار مي دهند ـ و هم ادبيات خاص هنر موسيقي. البته ما در زبان فارسي اين‌گونه نوشته‌ها را معمولاً ادبيات نمي‌خوانيم. فرنگي‌ها برعكس ما، نوشته‌هاي انتقادي و گزارشات توصيفي و تفسيري مربوط به هر حرفه و دانش و هنري را ادبيات ويژه آن مي‌خوانند. و البته اين نامگذاري صحيح است، زيرا در مضمون اين نقدها و ارزيابي‌ها و تفسيرها، همه نكاتي را كه سازندۀ هنراند مي‌توانيم به صورتي زنده بازيابيم. قصد البته اين است كه هنرمند موسيقي‌ساز، يا به قولي آهنگ‌ساز، امروز نمي‌تواند از ادبيات به معناي گسترده‌اش (در ساير رشته‌هاي هنري) و از ادبيات يا مكتوبات نشر يافتۀ رشتۀ هنري خودش غافل باشد و آهنگ بسازد و آن را اثري زنده و متعلق به روزگار خود تلقي كند. اين، در اين دهه‌ها در قرن حاضر، نيز صادق است: اين‌جا نيز بايد هم به فلسفه به معناي گسترده توجه داشت و معاني و مفاهيم انتزاعي و جهش‌هاي فكرهاي خالص و ناب را شناخت و هم با فلسفۀ خود موسيقي ـ كه بخشي از فلسفه عمومي قديم و معاصر است آشنا بود.

پس، مي‌بينيم كه هم ادبيات و هم فلسفه، در هر دو مقياس عمومي و تخصصي، مورد نياز موسيقي‌دان و يا موسيقي‌ساز و يا آهنگ‌ساز هستند. پيش از اين كه به دليل اين نياز در قرن بيستم بنگريم دربارۀ موسيقي و دربارۀ شرايط آفرينش موسيقي مي توانيم كمي درنگ كنيم.

ما موسيقي‌دان‌ها اعتقاد داريم ـ و من از سال‌ها پيش هميشه گفته‌ام ـ كه موسيقي‌ساز و موسيقي‌دان بايد هر چه مي‌توانند از «ديروز» موسيقي بگيرند تا به موسيقي «امروز» برسند. البته خواهيد پرسيد چه چيز را بايد از موسيقي ديروز گرفت؟ و من جواب مي‌دهم كه: فن را؛ و فقط فن را بايد اخذ كرد و آموخت و پرورش داد. اين فن، در واقع، نه متعلق به جاي معيني است و نه متعلق به زمان معيني است؛ تكنيك آفرينش، پس از آن كه به صورت درستي قابل انتقال يا آموزش به ديگران شد، ديگر حد و مرزي نمي‌شناسد. براي رسيدن به «امروز» و براي گذر از «ديروز» بايد عشق به چيزي داشت و بايد از آن فني كه گفتيم، براي بيان آن استفاده كرد. و اين جا، پس از دوري كه زديم، برمي‌گرديم به آن چرايي كه مطرح كرديم: چرا ما بايد ادبيات و فلسفۀ امروز را بدانيم؟ و پاسخ آن اين است كه امروز، در آخرين سال‌هاي قرن بيستم، هيچ پديدۀ هنري و ادبي و حتي نظري خالصي نيست كه با ارزش باشد و به صورتي سريع مورد نقد و بررسي و ارزيابي در سطح جهاني قرار نگيرد. و امروز هيچ كس نمي‌تواند ادعا كند كه هنرمندي، هر محصول هنري خود را براي خودش مي خواهد. و اگر اين است، پس ديگر در ميانه راه چرا خود را متوقف كنيم؟ يعني كمي از ادبيات و فلسفه بگيريم و كمي از عشق و مفاهيم زيبايي شناختي و مقداري هم از فن خود استفاده كنيم تا به محصولي برسيم. من اعتقاد دارم كه هنرمند واقعي و به ويژه موسيقي‌ساز هيچ‌گاه نمي‌تواند در ميانه قرار بگيرد و بين بالا ـ سطح عالي و والا و سطح دون و بي‌ارزش ـ خود را معلق نگه بدارد.

حال، خواهيد پرسيد كه اين مقدمه چه ربطي با موضوع اصلي گفت و گوي ما دارد؟ و پاسخ من اين است: آنچه ما از پيش، از چهل ـ پنجاه سال پيش، مي‌دانستيم كه رابطه‌هاي شكلي و رابطه‌هاي معنوي ميان موسيقي و معماري وجود دارد، امروز، از راه كتاب‌ها و مقاله‌ها و گزارش‌ها، به همۀ مردم گفته مي‌شود. امروز، بحث در اين باره كه چه پيوندهايي ـ حتي ظاهري يا شكلي، نه مفهومي ـ بين معماري و موسيقي وجود دارند، گفت و گويي همگاني است. و براي اين كه راه دوري براي پيدا كردن گواهي بر اين مدعا نرويم، شمارۀ خرداد ماه امسال مجلۀ «يونسكو» را به يادتان مي‌آوريم. يعني اين كه، گفت و گو دربارۀ موسيقي، مطلبي است كه همه مي توانند بشنوند و ادبيات و فلسفۀ هنرها هم، به شكلي زنده، در همين گفت و شنودها شناخته مي‌شود و رشد و توسعه پيدا مي‌كند. البته، ادبيات و فلسفه، بي شناخت تاريخ يا سابقه‌شان، مطرح نمي‌شوند و اين جا هم، مثل موسيقي كه گفتم، بايد از «ديروز» حركت كرد تا به انديشه‌هاي امروز رسيد.

اين‌جا، بي مناسبت نمي‌دانم از يك اثر ساخته خودم به نام «افسانه آفرينش» چند كلمه بگويم؛ كاري كه در سال 1350 تنظيم و اجرا شد. براي خلق اين اثر و براي بيان احساس‌هايي كه تصوري شكلي را به ديگران القاء كند، من كوشش كرده‌ام تا به فلسفۀ خاصي كه متعلق به زمان‌هاي بسيار دور و افسانه‌يي كه موضوع اين قطعۀ موسيقي بود آشنا شوم. براي اين كار، متون فلسفي و برخي گزارش‌هايي ادبي و نوشته‌هاي اصيل و اساسي‌اي را مطالعه كردم تا بتوانم نكاتي (و در مجموع چهارچوب فكري معيني) را به دست بياورم كه، براي من مهم‌ترين سخن براي گفتن بودند. اين سخن كه ديگر ذاتاً موسيقي بود و نه كلام و تصوير كه به بهترين شكل مي‌توانست ايده‌هايي از تصور و خيال ايرانيان كهن را در زماني كه نه كتابي بود و نه خانه‌اي، نه شهري بود و نه انساني كه بر آن حاكم باشد، بلكه اصواتي بودند كه به هم درمي‌آميختند تا شكل‌ها و رنگ‌ها يا حالت‌هاي خاص را بيافرينند، بنماياند. البته پيدا است كه براي اين چنين اثري، سازنده‌اش نمي‌تواند صحنه‌هايي را در تصوير و تخيل نسازد و رويدادها و احساس‌هايي را به آن معطوف نكند.

و حال كه به آن نكته رسيديم و از صحنه‌هايي گفتيم كه پيش خودم، پس از مطالعات و غورها و تعمق‌هايم، ساخته بودم، چرا نگويم كه اين صحنه‌ها، باب ترين شكل معماري بودند. مگر معماري چگونه تعريف مي‌شود؟ مگر هر جا كه انسان‌ها در فاصلۀ بين محل استقرار خود و عناصر طبيعت حركت مي‌كنند و راه مي‌روند و اندازه فاصله را كشف مي‌كنند و هر يك از آنان جايي را خاص خود مي‌پندارد و علامتي بر آن مي‌نهد، كاري «معمارانه» نكرده؟ چوب تراش خورده و سنگ تراشيده شده و خشت قالب گيري شده، ابزار مادي‌اند و از ابزار طبيعي مربوط به فضا اهميت كمتري در تعيين شكل معماري دارند. در هر حال، در اثر «افسانۀ آفرينش» ـ كه يكي از كارهاي مفصل‌تر من است ـ من با معماري به صورتي عميق آشنا شدم و اين‌گونه بود كه توانستم شخصيت‌هاي مختلف «افسانه» را در طول و عرض صحنه‌هاي آن به حركت در آورم. آن‌جا كه شما ـ براي مثال ـ حركت يكي به سوي ديگري را از راه شنيدن اصوات به تصور مي‌آوريد و يا هنگامي كه طلوع خورشيد را مي‌توانيد باز شناسيد، مگر چيزي جز اين است كه در صحنه‌اي كه داراي بُعد است، به جنب و جوش و حركتي گرمابخش و پر نويد و زيبايي پي برديد؟ حال ببينيم كه آيا مي‌توانيم آن دو مبحث را ـ موسيقي و معماري را ـ از هم جدا بدانيم؟ به نظر من اين كار، دست كم در مورد آن بخش از آثار موسيقي كه آن را «فيگوراتيو» مي‌خوانيم، ناممكن و طرح آن نيز غير اصولي به شمار مي‌آيد زيرا، اين دو، با يك ديگر زاده و فهميده مي‌شوند.

در اين زمينه البته گفتني بسيار است و بايد به نكاتي كه اصولي‌اند اشاره كرد. اين جا، پيش از هر چيز بايد يادآوري كنم كه در موسيقي‌اي كه روي به انديشه‌ها و حالت‌هاي عمومي و اصيل دارد ـ مثلاً موسيقي ليريك ـ در درجۀ اول معنويات مطرح مي‌شوند.

موسيقي‌ساز، پس از اين كه به فكر خاصي دست يافت و خود را در آن باز يافت و خواستار بازگو كردن يا به نمايش گذاشتن آن شد، در ارتباط با همين جهان معنوي است كه سخن آغاز مي‌كند و اثري را عرضه مي‌دارد كه شايد در بهترين شرايط يادآور آثار حافظ و بتهوون يا شكسپير و موتسارت به شمار آيد. حال، نكتۀ ديگري كه پيشتر به آن اشاره شد، نيز مطرح است. آيا اين اثر صرفاً انتزاعي است و هيچ‌گونه تصور و تخيلي را كه بتواند ملموس و شناخته شده باشد و در زندگي روزمره مردم يافته شود در بر ندارد؟

پاسخ به چنين پرسشي البته در ارتباط با هر اثر معيني مي‌تواند داده شود. به طور كلي، موسيقي‌هايي كه نمي‌خواهند به عنوان فيگوراتيو مطرح باشند، الزامي ندارند كه از تصورها و تخيل‌هايي كه مربوط به فضاي زندگي طبيعي و به عوامل اصلي اتنولوژي مي‌شوند دوري كنند. چرا موسيقي‌ساز نبايد از برف و از كوه و از دشت و دريا سخن نگويد، آن‌گاه كه قصدش تغزل است؟ پاسخ درست و به جا را اين‌طور مي‌توانيم داشته باشيم كه برف و كوه و دشت و دريا مي توانند دو معناي متفاوت داشته باشند: يك معناي عام و يك معناي خاص. معناي خاص، كه مربوط و معطوف به مكان جغرافيايي خاصي مي‌شود، از توان انتزاعي سخن موسيقي‌ساز مي‌كاهد و معناي عام برعكس؛ اثر او را به عالم احساس‌هاي نابي نزديك مي‌كند كه البته جنبۀ فيگوراتيو بسيار ضعيفي دارند.

اين جا دوباره موضوع اصلي اين نوشته يا موضوع كلي‌اي كه كتاب حاضر به آن توجه دارد مطرح مي‌شود؛ به اين عبارت كه در موسيقي مي‌توانيم به هر دو صورت؛ اول، انتزاعي (و با تركيب صوت‌هايي كه معاني و احساس‌هاي مطلق را برمي‌انگيزاند) و دوم، ملموس و روزمره و تجربي (كه از تركيب صوت‌ها با عطف به تم‌هاي آشناتر و مأنوس‌تر مي‌توانند به وجود آيند) سخن بگوييم. و حال بايد ببينيم كه آيا در معماري نيز معاني انتزاعي و معاني روزمره و تجربي مطرح هستند يا نه. و معماري كجا پرمعنا و جذاب و زيبا است و انسان را به تصورهايي غني‌تر از آنچه در ظاهر ديده مي‌شود هدايت مي‌كند و كجا ـ برعكس ـ انسان را در شرايطي قرار مي دهد كه به معاني محدودتري فكر كند و جوياي معاني مطلق نگردد.

آنچه شما در متن موسيقي «افسانۀ آفرينش» مي‌شنويد، تكيه بر معاني مطلق دارد: روشنايي و تاريكي و نيكي و بدي نمايانگر نيروهاي اهريمني و اهوري اند كه در سرزمين‌هاي طبيعي و هنوز شناخته نشده به ستيز مي پردازند. رعد و برق‌ها را مي‌توان شنيد و حركت موزون و موقر اسب‌ها ـ كه در عمق زيبايي در فرهنگ ايران كهن موجودات سمبوليك هستند ـ را مي‌توان دريافت. خوب، حال اگر من به شما بگويم كه در مجموع حركت‌هايي كه در اين اثر تجسم شده‌اند، و زاده شدن زروان و پيروزي‌هاي تدريجي و دشوار روشنايي بر تاريكي جزء آن‌ها است، من يك كار معمارانه كرده‌ام، شايد نخواهيد باور كنيد. البته من بايد اضافه كنم كه كارم پيش از معماري بوده است؛ روي صحنه‌اي كه معمارانه بنا مي‌شود، موسيقي‌ساز چيزي را اضافه مي‌كند يا به آن غنايي خاص مي‌بخشد. موسيقي‌دان فضايي كامل به وجود مي‌آورد. شايد معمار نيز بتواند فضاي كاملي را ـ در برداشتي معنوي و انتزاعي و مطلق ـ به وجود آورد و البته بايد اين امر محقق باشد زيرا به هر ساختماني ما نمي‌توانيم معماري عنوان كنيم. معماري چيزي است فراي ساختمان‌هايي كه صرفاً براي امور مكانيكي بر پا داشته مي‌شوند. و آنچه مي توانم در پايان اين يادآوري اضافه كنم اين است كه من، پيش از دست زدن به نوشتن پارتيشن اثري كه گفتم، مدتي به مطالعۀ نوشته‌هاي فلسفي و ادبي پرداختم و فقط پس از آن كه الهامي خاص از مجموعۀ دانسته‌هايم دريافتم، كارم را آغاز كردم. و باز اضافه كنم كه شما در اين اثر به يك «فضا» دست مي‌يابيد كه در آن همه چيز هست: هم رنگ هست و هم حركت، هم رابطه‌ها و نسبت‌هاي زماني ـ مكاني وجود دارند و هم معاني و مفاهيمي كه در لحظه‌هاي خاصي، حالتي معين به وجود مي‌آورند.

حال به فضاي معماري بازگرديم و به معاني و مفاهيمي كه معماري مي‌تواند داشته باشد دقت كنيم.

به نظر من، موسيقي شكل تكامل يافتۀ هنر انسان‌ها است و پس از آن كه انسان‌ها معماري و مجسمه‌سازي و نقاشي را آفريده‌اند پا به عرصۀ وجود گذاشته است. و به اين لحاظ است كه، به عنوان يك هنر، از اين‌ها هم غني‌تر است و هم انتزاعي‌تر. ولي اين غناي بيشتر و قدر انتزاعي بيشتر را نبايد به عنوان عنصر جدا كنندۀ اين دو دانست. و براي اين كه اين نكته را روشن‌تر گفته باشيم يادآوري مي‌كنم كه موسيقي‌ساز و معمار، براي آفريدن اثري كه بخواهد و بتواند داراي موجوديت معنوي باشد و براي متعالي كردن انسان‌ها كارايي داشته باشد، ناچار بايد دو وجه مطلق و ملموس را (در عالم معنا) در نظر بگيرند و با اين دو ـ همزمان ـ كار كنند. بتهوون براي آفرينش آن رده آثاري كه بيشتر عرفاني‌اند و متوجه به جهان معنويات، از معاني و مفاهيم مطلق حركت مي كرد تا به آنچه ملموس و محسوس بود برسد و سپس، اين راه را در جهت معكوس مي‌پيمود تا بيشترين سلطه را بر معاني و مفاهيم پيدا كند و آثار پايدار و پر قدري به وجود آورد كه قرن‌ها بمانند و نقطۀ عطف جهان ادبيات ـ به معناي كلي ـ قرار گيرند. اما ببينيم كه او، در سنتز، چه كرده است؟ به نظر من، او «فضا» آفريده است: فضايي كه از به كار بردن اصوات و به وسيلۀ موسيقي بنا شده است. آنچه او آفريده است، در تحليل نهايي، فضا است: چيزي كه انسان مي‌تواند دوران آن معاني و مفاهيم كامل و متعالي زندگي را باز يابد. اثر موسيقايي خاصي كه داراي فضايي زنده است.

من براي واژۀ «زنده» كه به كار مي‌برم اهميت بسيار قايل‌ام. و براي معرفي بهتر آن به اولين سطرهاي اين نوشته باز مي‌گردم، آن جايي كه گفتم موسيقي‌ساز نمي‌تواند بي ادبيات و بي فلسفه به آفرينش اثري جاويدان يا داراي ارزش جهاني و داراي روحيۀ معنوي و متعالي دست يابد. آن اثر موسيقي‌اي مي‌تواند فضاي زنده بيافريند كه زير بنايش را ارزش‌هاي معنوي تشكيل داده باشند، به ترتيبي كه هنگامي كه به آن گوش مي دهيم رنگ‌ها و حالت‌هايي كه در آن صحنه‌آرايي مي‌كنند و نغمه‌هايي كه در طول اثر ما را به سمتي هدايت مي‌كنند، ما را جذب خود نكنند، بلكه اين‌ها فقط وسيله باشند.

حالت، با قدرت و اهميت بيشتري كه نسبت به رنگ دارد و خود زادۀ چگونگي اتصال آكوردها به يكديگر است، هنوز چيزي بيش از يك لحظه از راهي نيست كه در يك اثر موسيقي برخوردار از روحيۀ عرفاني طي مي‌شود.

براي پايان دادن به اين نوشتۀ مختصر، همين نكتۀ آخر را به دنياي معماري ـ كه همۀ ما هر روز آن را تجربه مي‌كنيم ـ انتقال مي‌دهم تا به وجود تشابه و تقارن ميان اين دو رشتۀ هنري توجه بدهم.

ساختمان‌هايي كه زيربناي‌شان را ارزش‌هاي معنوي و متعالي تشكيل نمي‌دهند، مي‌توانند رنگ‌هاي دوست داشتني داشته باشند (يعني تركيب مصالح ساختماني و نور و اندازه، در نقطه‌ها و در بخش‌هايي از آن‌ها، چشم را خيره كند) و حتي مي‌توانند در جاهايي، حالتي خاص را در شخص به وجود آورند و از اين بابت معماري جالب توجهي به شمار آيند. اما هر بيننده‌اي كه داراي بينش ژرف و خواستار بهره‌جويي معنوي از معماري است، به ارضاي چشم قانع نيست و چيزي بسيار بيش از اين مي‌طلبد. او مي‌طلبد و مي‌خواهد، در فضاي معماري، به زندگي متكي و معطوف به معنويات دست يابد و ـ به عبارت ديگر ـ مي‌خواهد خود را در آن «زنده» بيابد و گذشته‌ها و فرهنگ‌اش و نيز آينده و آرزوهايش را در آن منعكس ببيند.

و ناگفته پيداست كه هر كس از اين ديدگاه به تحليل فن آفرينش فضاي معماري و فن آفرينش فضاي موسيقي بپردازد، به وجود مشترك و به برهاي متقارن اين دو هنر دست مي‌يابد.

فضا، هم به جايگاه و مكان، و هم به محيطي عاطفي و روحي، و هم به اتمسفر Atmosphere يا جو، و يا جايگاه اثيري اطلاق مي‌گردد. در تمام هنرها ايجاد نوعي فضاي عاطفي و روحي، يكي از اهدف‌هاي آفرينندگان هنرمند است.

در هنر معماري، فضا، منزلتي خاص دارد ـ معمار هنرمند نيز چون ديگر آفرينندگان هنر، ثادر است با ايجاد فضاهاي گونه‌گون، همان تأثرات عاطفي و روحي را القاء كند كه مثلاً موسيقي‌دان به مدد الحان و سازها ايجاد مي‌كند. همچنان كه يك قطعة موسيقي مي‌تواند تحت تاثير «فونوسفر Phonosphere» يا فضاي صوتي، فضايي روحي، سرشار از جذبه‌هاي معنوي و آسماني بيافريند، و يا همان‌طور كه يك قطعه شعر، قادر است فضايي سخت عرفاني و اشراقي و الهي ايجاد كند، بناي يك مسجد با آن مناره‌هاي سر بر آسمان افراشته، و كشيدگي اضلاع يك كليسا كه گويي سير به تعالي و عروج را مي‌نماياند نيز قادر هستند در بيننده صاحب ايمان، فضايي سرشار از جذبه‌هاي مذهبي و معنوي ايجاد كنند. به قول «ايانيس زناكيس» «چه بخواهيم و چه نخواهيم بين معماري و موسيقي پيوند هست ـ اين مساله مبتني به ساختارهاي ذهني ما است كه در اين هر دو هنر يكي است.»

در طبقه‌بندي هنرها، معماري جزو هنرهايي به شمار آمده است كه هم مي‌تواند زيبا باشد و هم مفيد. «شوپنهاور Schopenhaver» معتقد است كه: «معماري يك نوع مصالحه ميان زيبايي و سودبخشي است». «گوته» گفته است: «معماري يعني موسيقي جامد شده». كار معمار، يا آفرينندة بنا، ايجاد هم‌آهنگي ميان اتواري و نااستواري ـ سنگيني و سبكي ـ زبري و نرمي است. در حقيقت معمار از يك‌سو بايد احساس تعالي، ترحم، عدالت و فقر و ادبار را القاء كند و از سوي ديگر اشرافيت و مال‌داري و اعيانيت و تازه به دوران رسيدگي را بنماياند. و در تمام اين موارد موظف است لطايف و ظرايف و سنت‌هاي هنري را نيز از نظر دور ندارد.

ظاهراً همان‌طور كه موسيقي انواع دارد، معماري نيز به چند نوع منقسيم شده است. انواع مشخص گشتة موسيقي عبارت‌اند از: موسيقي مذهبي، موسيقي مذهبي، موسيقي بزمي و موسيقي رزمي؛ هر يك از اين انواع به شاخه‌هايي منقسم مي‌گردد مانند سرودهاي نيايشي، مرثيه، و جز اين‌ها. و در موسيقي بزمي، انواع سرودهاي غنايي ـ ترانه‌هاي عشقي ـ شكوايي ـ هزلي و ترانه‌هاي محلي و عاميانه … و در موسيقي رزمي، گونه‌هاي متنوع سرودهاي ميهني را مي‌توان نام برد. چنانچه بخواهند انواع معماري را با انواع موسيقي مقايسه كنند، بي‌ترديد به موارد زير اشارت خواهد شد.

1ـ معماري مردمي، ظاهراً متكي به شيوه‌هاي سنتي است؛ مانند موسيقي عاميانه كه به يك جامعة گسترده تعلق دارد و داراي شاخه‌هاي گونه‌گوني است.

2ـ معماري بومي كه گويا برخاسته از معماري مردمي است و در هر ناحيه، متكي به سنت‌ها و آب و هواي آن مرز و بوم يا آن ناحيه است ـ مانند موسيقي محلي يا موسيقي بومي «Musique Indigene».

3ـ معماري مذهبي، بازتاب نياز ديني مردم است ولي مانند موسيقي مذهبي چندان متنوع نيست.

4ـ معماري «مونومانتال» يا بناي يادبود، قطع نظر از اين كه شكل ظاهر آن بايد يادآور شخصيت اجتماعي صاحب بنا باشد، لازم است احساس تعالي و جاودانيت را نيز القاء كند؛ يعني از يك سو بايد شبيه معماري مذهبي باشد و از سوي ديگر ماندگاري را بنماياند. در شاخه‌اي از شاخه‌هاي موسيقي مذهبي به اين نوع موسيقي توجه شده است.

5ـ معماري سودمند، به بناهايي اطلاق مي‌گردد كه خود را در قالب ارزش‌هاي مفيد و سودبخش، يا فايده‌گرا توجيه مي‌كنند؛ مانند نوعي موسيقي كه بيش‌تر باب كاباره‌ها و سرگرمي مردم است.

همان‌طور كه د طول تاريخ، خصيصه‌ها و ويژگي‌هاي اين پنج نوع و يا انواع ديگر معماري به گونه‌هايي در يك ديگر آميخته است، انواع موسيقي نيز (خاصه در آثار اپرايي كه تجسم صحنه‌هاي گونه‌گون و فضاهاي مختلف زندگي اجتماعي ضرورت پيدا مي كند) آميختگي چشم‌گيري داشته است.

بنابر آنچه كه ياد شده، فضا، يا محيط، صحنه اجراي نمايش‌نامه‌اي است كه معمار نوشته است. هر قدر صحنه و نمايش نامه و اجراء از يك هم‌آهنگي مطلوب برخوردار باشد ثمرة كار زيباتر و جذاب‌تر و بليغ‌تر خواهد بود.

از آن‌جا كه معمار، بافت آفريده‌اش را از طبيعت مي‌گيرد و با طبيعت اجتماع و محيط زندگي سازگار مي‌كند، همرديف هنرهايي مي‌نشيند كه با طبيعت سر و كار دارند. «تن Ten» مي‌گويد: «معماري همواره از شكل رستني‌ها الهام گرفته است. معماري يوناني، از تنة درخت بريده، و معماري گوتيك از تمام درخت با شاخ و برگ‌هايش الهام گرفته است … از همين روست كه درون كاتدرال تاثير جنگل را مي‌دهد.» ـ معماري معابد بزرگ هند جنوبي، نباتات نيرومند و عظيم را به خاطر مي‌آورد. در اين زمينه بايد به موضوع بهره‌گيري از نمادها يا سمبل‌هاي ملي در معماري اشاره كرد «پاره‌اي نمادها، براي مردم يك منطقه يا يك كشور واجد احترام است، در حالي كه براي ديگران ممكن است يك ام عادي باشد. مجدداً بوتة خار ارغواني كه گل ملي اهالي اسكاتلند است براي غيراسكاتلندي يك علف است.» سرو، براي ايراني نمادي است كه هم جنبة مذهبي دارد و هم جنبة عرفاني و هنري؛ ولي براي يك بيگانه، يك درخت است؛ كتيبه‌هاي تزييني براي يك مسلمان، حكم تعويذ را دارد، در صورتي كه براي يك غربي فقط يك كار تزييني است.

به طور كلي مي‌توان گفت كه توجه به نمادها و سمبل ها، وسيله ايست براي برقرار كردن رابطه ميان بنا و مردم ـ همچنان كه در موسيقي علمي نيز استفاده از تم‌هاي محلي و نواغهاي فولكلوريك وسيله‌ايست جهت برقراري همين نوع ارتباط عاطفي و ذهني با مردم.

در تمام هنرها، اين الهام گرفتن از طبيعت، فقط به منظور اخذ مضمون است نه تقليد صرف؛ طبيعت براي هنر سرچشمة الهام است نه صرفاً يك عمل براي همانندسازي؛ مطابقت كامل با طبيعت، كار ابزار ماشيني است كه بي‌ترديد از دايرة هنر خارج است. آفريده‌هايي از اين دست، بي‌اهميت نيستند، ولي ارزش هنر متعالي را ندارند. پيكره‌هاي موزه «گرون Grevin» (كه تنديس‌هايي از مشاهير و رهبران كشورهاي جهان هستند) بسيار واقعي‌تر از جسمه‌هاي مرمرين مشهوراند، ولي هرگز آن ارزش هنري را ندارند؛ يك تابلوي نقاشي، بي‌شك هنري تر از يك قطعه عكس است. همچنين است استماع آواز يا ساز، با صدا و يا ساز خود هنرمند كه مطبوع‌تر و زيباتر از استماع آن ساز يا آن آواز توسط نوار با صفحة گرامافون است. بر همين‌گونه است يك درام، كه هنري‌تر از صورت جلسة يك محاكمه جنايي است. (بيان اين نكات، ارزش تقليد را در هنر، در مراحل نخستين فراگيري و آموزش هنري، نفي نمي‌كند، ولي پيداست كه در مرحلة كمال هنري مقبول نيست.)

حاصل سخن اين كه: طبيعت سرچشمة الهام براي هنرمند است. معمار هنرمند، نيز بايد همواره شرايط طبيعي و نيازمندي‌هاي كارش را در نظر بگيرد؛ آسمان و زمين، نيز جزيي از بنا محسوب مي‌شوند. از همين رو به قول انگليسِ‌ها «معمار دورنماساز هم مورد حاجت است.» پاره‌اي از محققان دامنة معماري را تا آن مايه گسترده دانسته‌اند كه نوشته‌اند: «در هنر معماري، آزادي چنان است كه شرقي‌ها مي‌گويند آزاد مانند اسب در طول افسارش …» به بيان ديگر تا آنت‌جا براي معماري آزادي قايل شده‌اند كه اصطلاح »افسار سرخود» را در مورد آن به كار برده‌اند. همين آزادي است كه معماري را وارد عرصة هنر مي‌كند.

«پي‌ير گاستالا Pierre Cuastalla» مي‌گويد «آن مهندس مجرب و كارآزموده‌اي كه از ميان اختيارات عديدة خود جهت حل هر يك از قضايا، راه‌حلي برحسب اراده و ميل خود برمي‌گزيند، يك كار هنري انجام مي‌دهد زيرا اگر غير از اين بود، يعني تمايل خود را در انتخاب دخالت نمي‌داد، بحث از صورت هنري خارج مي‌شد و وارد علم مهندسي مي‌گرديد.»

اكنون براي اين كه بتوان مقايسه ميان موسيقي و معماري را براساسي متين آغاز كرد نخست لازم است با برخي از مصطلحات به كار گرفته شده در اين مقايسه آشنا شد.

گام رنگ‌ها La Gamme des Couleurs ـ «آلبر لاوينياك Albert Lavignac» نوشته است: «تمام پديده‌هاي طبيعت از امواج يا ارتعاشات ساخته شده‌اند. صوت هم مانند نور و حرارت پديده‌ايست برخاسته از ارتعاشاتي ميان 32 درجه تا 73000 درجه. همين‌طور است امواج حرارتي (كه عالمان فيزيك به آن «ارتعاشاتي حرارتي Vibration Calorifique» گفته‌اند)؛ اين ارتعاشات 134 تريليون تخمين زده شده است. همچنين است ارتعاشات نوري كه از 483 تريليون آغاز مي‌شود و به 708 تريليون ختم مي‌گردد. اعداد ذيل درجات ارتعاشات هفت رنگ رنگين كمان را كه به گام رنگ‌ها موسوم است نشان مي‌دهد.

1. قرمز: 483 تريليون موج يا ارتعاش در ثانيه؛
2. نارنجي: 513 تريليون موج يا ارتعاش در ثانيه؛
3. زرد: 543 تريليون موج يا ارتعاش در ثانيه؛
4. سبز: 576 تريليون موج يا ارتعاش در ثانيه؛
5. آبي: 630 تريليون موج يا ارتعاش در ثانيه؛
6. نيلي: 669 تريليون موج يا ارتعاش در ثانيه؛
7. بنفش: 708 تريليون موج يا ارتعاش در ثانيه؛

جان داشتن و تفكر موسيقايي، تحرك و پيوستگي لحن‌هاي برگزيده شده به منظور تجسم انديشه، آرموني يا هم‌آهنگي اختيار شده براي تقويت و القاء انديشه، و وزن‌هاي گونه‌گون، سازندة رنگ در يك اثر موسيقي هستند. رنگ، به موسيقي سهمي عطا مي‌كند كه موسيقي‌دان به وسيلة آن قادر خواهد شد صحنه‌اي، يا فضايي را كه مورد نظرش است تجسم بدهد. مثلاً يك رقص اسپانيايي براي اين كه داراي رنگ محلي باش، بايد واجد ريتم محلي و حركت و جنبشي كه از خصايص اين‌گونه رقص است باشد. اين مطلب در تمام آثار موسيقي كه از كاراكتر ويژه‌اي برخوردار هستند و منش خاصي را القاء مي‌كنند و يا فرم ملوديك ويژه‌اي دارند و يا واجد هم‌آهنگي مخصوصي هستند مصداق پيدا مي‌كند. موسيقي يك اپرا، يا يك بالت، حتماً بايد داراي رنگ‌آميزي محلي خاصي باشد و با داستان اپرا يا بالت مطابقت داشته باشد (در اين باب باز هم سخن گفته خواهد شد).

كاراكتر Caractere يا خصيصه ـ و يا منش و ويژگي موسيقي كه در چند موضع بدان اشارت رفته است؛ امري است كه همراه دو عنصر ديگر يعني فرم و رنگ خود را مي‌نماياند. خصيصة يك مارش عزا كاملاً با كاراكتر يا قطعه موسيقي رقص و يا كاراكتر يك ترانة روستايي، به وضوح با خصيصة يك اثر رزمي تفاوت دارد؛ هر يك از اين آثار واجد نوعي منش و شكل و سيماي ويژه‌ايست كه مجموعاً كاراكتر يا خصيصة آن اثر را مشخص مي‌سازد.

 

خواص صوت

1ـ نيرو يا شدت Intensite: تكيه يا اكسان، و يا مشخص كردن بخشي از يك اثر را «آنتانسيته» يا نيرو يا شدت آن بخش از آن اثر مي‌گويند. به همان‌گونه كه تكيه در كلام، ارزش خاصي دارد و به تناسب چگونگي قرار گرفتن بر روي يكي از هجاهاي كلمه، معناي آن واژه را تغيير مي‌دهد، در موسيقي و معماري و نقاشي و ساير هنرها نيز از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. مثلاً در كلمة «جهاني» اگر تكيه بر هجاي «الف» بيافتد، معناي انبوه مي‌دهد (يعني يك جهان يا يك دنيا عشق) و اگر تكيه بر روي هجاي «ني) بيافتد، كلمه معناي زمين پيدا مي‌كند (يعني عشق جهاني، نه عشق آسماني). بر همين اساس است تكيه بر صوت، يا اصوات و يا لحتي از يك قطعة موسيقي ـ و يا تكيه به متجلي ساختن بخشي از بنا، يا روبنا در معماري، و يا بخشي از تابلوي نقاشي و جز اين‌ها.

2ـ سنگيني‌ يا ثقل Densite: سنگيني يا «دانسيته» در موسيقي به سه گونه خود را مي‌نماياند: الف: حركت يا موومان Mouvement، ب: سازبندي اركستر اگر تمام سازها در يك اركستر شركت بجويند، اركستر قادر به اجراي آثار سنگين مانند پارسينال واگنر است) ولي اگر تعداد اندكي شركت داشته باشند قادر به اجراي موسيقي سبك Musique Legere مانند پاره‌اي از اوورتورها و پرلودها، يا پيش درآمدها خواهد بود. ج: جنس يا ژانر Genere و يا كيفيت صداهاي سازها ـ مثلاً ژانر، يا جنس صداي ساز توبا، با مقايسه با جنس صداي ابوا يا فلوت، از سنگيني خاصي برخودار است ـ درست مانند سنگيني صوت كرناو سبكي و نرمي صوت ناي چوپاني. در معماري دانسيته يا سنگيني، امري است آشكار و وسيلة نشان داده آن بهره‌گيري از خطوط افقي است. در هنر تئاتر، صحنه‌هايي كه واجد «ديالوگ» يا گفتار و يا «مونولوگ» يا تك‌گويي‌هاي دراز آهنگ و طولاني است، در مجموع حركتي بطي و سنگين به نمايش مي‌دهد و فضايي مي‌سازد كه احساس سنگيني و عدم سبكي را در بيننده القاء مي‌كند.

3ـ كشش يا Duree: در ازاي زمان مداومت يك صوت را كشش مي‌نامند. زمان مداومت صوت مي‌تواند به اندازة كشش يك نوت «چهارلاچنگ» و حتي يك «آپوجاتورا Appoggiatura» (يا: نوت تكيه) باشد ـ و يا مي‌تواند در ازاي زمان مداومت آن، معادل يك نوت «گرد» و يا چند برابر نوت گرد باشد.

در روزگاران گذشته، ارزش زماني نوت‌ها (يا به قول قدما نغمات) با حروف ابجد نشان داده مي‌شد. مثلاً:

حروف الف: مساوي واحد زمان (معادل يك نوت چنگ).

حروف ب: مساوي دو برابر واحد زمان (معادل يك نوت سياه).

حروف ج: مساوي سه برابر واحد زمان (معادل يك نوت سياه به اضافه يك نوت چنگ).

حروف د: مساو چهار برابر واحد زمان (معادل يك نوت سفيد).

حروف هـ: مساوي 1نج برابر واحد زمان (معادل يك نوت سفيد به اضافة يك نوت چنگ ـ سياه نقه‌دار (يا سه عدد چنگ ـ نوت سفيد (يا چهار عدد چنگ) ـ و پنج عدد چنگ (يا يك نوت سفيد به اضافة يك نوت چنگ) نهاده شده است. ساختمان اين تقسيمات در صورتي كه نوت‌گرد را واحد زمان، يا مبنا قرار بدهيم) به اين صورت است.

چنان كه ملاحظه مي‌شود برخلاف روش قدما كه كوتاه‌ترين صوت مبناي كشش، يا واحد زماني صوت به شمتر مي‌آمد، طبق تقسيم‌بندي كنوني، بلندترين صوت (يعني نوت‌گرد) واحد زمان محسوب شده است.

زمان كشش صوت ـ اگر ضربان قلب انسان سالم را ملاك سنجش قرار بدهيم و هر يك از ضربه‌ها را يك واحد زماني فرض كنيم، «نوت گرد» معادل چهار ضرب، نوت سفيد، معادل دو ضرب، نوت سياه، معادل يك ضرب ـ نوت چنگ معادل نيم ضرب، … الي آخر، خواهد بود. ممكن است موسيقي‌دان بخواهد كه مثلاً كشش نوت گرد را كه معادل چهار واحد زماني است به شش يا هشت و يا بيش‌تر برساند، و يا سراسر يك قطعه موسيقي را باوزني فراخ و سنگين و يا بالعكس با وزني سريع و يا احتمالاً معتدل به گوش برساند. در اين صورت از علاماتي مقرر شده و يا اعداد و اصطلاحاتي استفاده مي‌كند كه بر صفحة مدرج اسبابي موسوم به «مترونم Metornome» نوشته شده است. به اين نوع بهره‌گيري در موسيقي حركت يا «موومان Mouvement» مي‌گويند. مثلاً اگر يك قطعه موسيقي را بخواهند در وزني يا حركتي سريع به گوش برسانند بالاي قطعه مي‌نويسد «الگرو Allegro، و اگر بخواهند همين قطعه را با حركتي معتدل به گوش برسانند باليا قطعه مي‌نويسند «مودراتو Moderato» و چنانچه بخواهند سنگين و فراخ به گوش برسد بالاي قطعه مي‌نويسد «آندانته Andante». در معماري، كشش، معمولاً بر يكي از ساختارهاي بنا مي‌افتد و در ديگر هنرها به گونه‌اي خاص متجلي مي‌گردد.

4ـ اوج يا ارتفاع Hauteur: در موسيقي به اوج و حضيض، يا زير و بمي و بلندي و كوتاهي صوت و يا يك اثر موسيقي اطلاق مي‌گردد. هر صوت را مي‌توان از زيرترين تا بم‌ترين حالت آن با سازهاي گونه‌گون استخراج كرد. مانند نوت «مي Mi» با بلندترين لولة ارگ، و همان نوت «Mi» با زيرترين ناحية فلوت كوچك. هر اثر موسيقي نيز در يك محدوده، از زيرترين نوت تا بم‌ترين نوت آفريده مي‌شود. اين محدودة صوتي، از حضيض تا اوج را ارتفاع مي‌گويند.

تفاوت «رژيستر Registre» يا «اتاندو Etendue» و يا «اشل موزيكال Echelle Musicale» با ارتفاع در اين است كه: ارتفاع محدودة كاربرد يك صوت و يا يك اركستر است. در صورتي كه رژيستر يا «اتاندو« به محدودة صوتي يك ساز يا حنجرة يك انسان اطلاق مي‌گردد. در معماري بلندي و كوتاهي بخش‌هاي يك بنا و تناسبات موجود در آن‌ها به ارتفاع تعبير مي‌گردد.

5ـ رنگ يا تمر Timbre: صداي سازها، متكي به نوع ساختمان‌شان با ك‌ديگر تفاوت دارد، همان‌طور كه صداي خواننده‌اي با صداي خوانندة ديگر متفاوت است. اين عامل تفاوت را زنگ يا تمر يا طنين صوت نام نهاده‌اند. فرض كنيد نوت «لا La» (بين خط سوم و چهارم با كليد سل Sol) يك بار با ساز ترمپت به گوش برسد، و بار ديگر همين نوت، با ساز ويلن شنيده شود، تفاوت طنين نوت لا، با ترومپت و نوت لا، با ويلن را اهل نغمه زنگ يا تمر و يا طنين خارجي صوت ناميده‌اند. از آن جا كه اين ويژگي، و وجه تمايز، بين اصوات امري است سمعي، در هنرهاي مصور مانند معماري و نقاشي و مجسمه‌سازي ملموس و محسوس نيست مگر به نحوي عاطفي. در معماري شايد بتوان رد بخش مربوط به اكوستيك بنا، از اين عامل خاص بهره گرفت.

سرعت Vitesse: از تندي به كندي و يا از شدت به ملايمت را سرعت مي‌گويند. «زناكيس» فرمول سرعت يك گليساندو را با اين كسر نشان داده است V = DH/DT، كه «V» نشانة سرعت و DH زمان كشش صوت و DT نشانة شدت صوت است.

گليساندو ـ يا ـ گليساندي Glissendi-Di كه به آن اهل موسيقي مالش نيز مي‌گويند و آن لغزاندن انگشت بر روي سيم تا محدودة نيم پرده و بازگشت به نوت اصلي است.

در معماري اين واژه وقتي به كار مي‌رود كه سطحي به نرمي به سطح ديگري مي‌پيوندد و احتمالاً مجدداً به سطح نخستين رجعت مي‌كند «زناكيس» جابه‌جايي خط مستقيم و دگرگوني‌هايي كه در معماري پيدا مي‌كند را به گليساندي تشبيه كرده است و مي‌گويد: «من در آفريدن غرفة فيليپس مي‌خواستم فضاهاي قابل تغييري بيافرينم كه مداوم مي‌توانست با جابه‌جايي يك خط مستقيم تغيير پيدا كند. اين باعث ايجاد سهمي‌هاي هذلولي شكل در معماري و حجم‌هايي از گليساندوها در موسيقي مي‌گردد.» چنان كه گفته شد اين هنرمند اين حالت را در مبحث سرعت مورد مطالعه قرار داده است.

احساس Sensation: حالت يا ارتعاشاتي است كه هنرمند به پاره‌اي از اصولت مي‌دهد ـ در معماري احساس، به وسيلة رنگ و ايجاد سايه روشن القاء مي‌گردد. تضاد ـ تكرار ـ قرينه‌سازي ـ و اصطلاحاتي از اين دست، در هر دو هنر معماري و موسيقي به كار مي‌رود كه توضيح در باب هر يك ضمن گفتار خواهد بود.

وزن يا ريتم Rythme: به قول «زناكيس»، «وزن در حالت ناب آن، دست‌يازي به عدد است در چهارچوب زمان». موسيقي‌دان، زمان را اندازه مي‌گيرد به همان‌سان كه معمار اين احساس را در نماي بنا متجلي مي‌سازد. وزن در موسيقي مبحثي است وابسته به زمان و در معماري وابسته به فضا. ترديدي نيست كه ميان اين دو، هم‌آهنگي و هم‌خواني خاصي موجود است. نقش وزن در موسيقي، در شعر، در نقاشي، در حجاري و در ساير هنرها از اهميت ويژه اي برخوردار است كه ضمن نقل مطالب بدان اشاره خواهد رفت.

هم‌آهنگي يا آرموني Harmonie: در قرن هفدهم ميلادي نظري‌دان‌ها به نوشتن قواعدي براي آكوردها، و اصولي براي علم هم‌آهنگي پرداختند. در اين جا مراد از كلمة هم‌آهنگي، توافق و سازش اصوات و الحان، و در معماري توافق «تم‌ها» و موتيف‌ها و موضوع‌ها با يك‌ديگر است.

پرفسور «بروس آلسوپ Bruce Allsopp» معمار و نظري‌دان مشهور انگليسي نوشته است: «تئوري‌پردازان دورة رنسانس، با شاهد گرفتن از موسيقي معتقد بودند كه رابطة ابعاد لوله‌هاي صوتي و انواع ني را با نواهاي همساز يا ناسازي كه ايجاد مي‌كنند مي‌توانند به معماري منتقل كرد. آن‌ها از امواج صوتي هيچ نمي‌دانستند و چنين مي‌پنداشتند كه هم‌آهنگي‌هاي فوق البته وجود خارجي دارند، اما صوت و تصوير روي طول موج‌هاي مختلف كار مي‌كنند.»

به مناسبت بايد گفت در بسياري از هنرها بهره‌گيري از همين تضادها و طول موج‌هاي ناسازگار است كه سبب پيدايي شاه‌كارهايي شده است.

به گفتة خواجة شيراز:

از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من

كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم

وقتي در معماري سخن از تناسب به ميان مي‌آيد و گفته مي‌شود: «تناسب عبارت است از تمامي رابطه‌هايي كه درون و اطراف بنا وجود دارد» به گونه‌اي خاص، از هم‌آهنگي يا آرموني (نزديك به معنايي كه موسيقي‌دان در نظر دارد) سخن رفته است. پرفسور «آلسوپ» در جاي ديگر گفته است: «در معماري رنگ، بافت، شكل، نرمي، خشونت و انعكاس، تماماً مي‌توانند هم‌آهنگ باشند. به طور كلي برداشت احساسي قضيه اين است كه: معماري بايستي آسايش بخش و هم‌آهنگ باشد … درست است كه در موسيقي، هم‌آهنگي در معناي سازش اصوات با يك‌ديگر است، ولي در مفهوم وسيع‌تر، تناسباتي است ميان اصوات، جمله‌هاي موسيقي و تمر و رنگ و طنين سازها با يك‌ديگر. زنگ يك ساز مضرابي، با زنگ يا طنين يك ساز آرشه‌يي با هم اختلاف دارند، ولي اختلاف به نحو خاصي مورد استفاده قرار گرفتند مطبوع و هم‌آهنگ مي‌شوند.»

در علم هم‌آهنگي، پاره‌اي از سازش‌ها مطبوع، و بعضي از سازش‌ها نامطبوع هستند. در ميان سازش‌هاي مطبوع، فاصله‌ايست بسيار خوش‌آيند به گوش كه به آن «فاصلة طلايي يا بخش طلايي Section D’or» گفته‌اند. جالب اين جاست كه اين بخش طلايي در موسيقي، فاصلة سوم و يا معكوس آن يعني فاصلة ششمي است كه نه بزرگ است و نه كوچك؛ به بيان ديگر فاصله‌اي است كه فقط در موسيقي مشرق زمين، به ويژه در پرده‌هاي سازندة دستگاه سه‌گاه موجود است. اكنون ببينيم آقاي «آلسوپ» اين پديده را از ديدگاه معماري چگونه تعريف كرده است.

«نسبت طلايي [يا بخش طلايي] عبارت است از تقسيم يك پاره خط به ده قسمت، به طوري كه نسبت قطعة كوچك‌تر آن به قطعة بزرگ ترش برابر باشد با نسبت قطعة بـزرگ‌تـر آن بـه طـول تمام پاره‌خط [بايد گفت] نسبت ضلع مربع به طول قطرش برابر 2 Ö:2 كه در خدمت هنرمندان متقدم بوده و مورد قبول كلاسيك‌ها نيز بوده است.» و سپس در حاشيه، اين فرضيه را با نمودار ذيل نشان داده است، و در پي آن افزوده است: «مسألة نسبت و تناسبات در معماري به جايي رسيده است كه امروز ديگر تناسب يك به سه سه 3 : 1 براي نسبت عرض به طول، از تناسبي مانند 85/2: 1 (كه پانزده صدم كم‌تر است) … اعتبار بيش‌تري ندارد. هر چند كه در آن، در مقايسه با تفاوت بين نسبت‌هاي موسيقي، نوت‌هاي «دوماژه» و «دوديز Diez ماژور» تفاوت ظريفي وجود دارد.» مي‌دانيم كه گام «دوماژور» هيچ علامت تركيبي ندارد، ولي گام «دو ديز ماژور» داراي هفت عدد ديز بعد از كليد است. هر دو گام، يكي است و از نظر تناليته هر دو، گام بزرگ به شمار مي‌آيند؛ ولي از لحاظ صداداري سازها، به اندازة همان پانزده صدم با يك‌ديگر تفاوت كاراكتر دارند. مراد اين است كه وقتي طرح، چه در معماري و چه در موسيقي، در حد اعلاي استواري باشد، محتوا از نظر تناسبات، چندان تفاوتي نخواهد كرد. درست مانند اختلافي كه ميان «دوديز Do-Diez» و «ربمل Re-Bemol» است. اين هر دو نوت ظاهراً هم‌صدا هستند ولي در آزمايشگاه فيزيك حدود 885/5 هزارم ساوار با هم اختلاف درجه دارند كه طبق سيستم پيتاگور معادل كسر است كه بالطبع چندان محسوس نيست.

شكل يا فرم ـ عبارت است از تركيب عناصري كه يك مجموعة كامل و زنده را به وجود مي‌آورد؛ و عاملي است كه هم‌آهنگي ميان عناصر برقرار مي‌سازد. هنرمند بي‌شك از چگونگي عناصري كه براي ايجاد فرم اثر خود برمي‌گزيند آگاهي و وقوف كامل دارد. اگر هنرمندي است كه با عرض و طول، يعني هر دو بعدي مانند: نقاشي، كاشي‌كاري و نقش منسوجات سر و كار دارد، بالطبع از خط، رنگ، بافت و سطوح هندسي بهره مي‌گيرد. اگر هنرمندي است كه با طول و عرض و ارتفاع، يعني: مجسمه‌سازي، معماري، كوزه‌گري، سبدبافي و جز اين‌ها سر و كار دارد، بالطبع مصارف بر عناصر ياد شده در هنر دو بعدي، از حجم نيز بهره خواهد گرفت. آنان كه با هنر چهار بعدي مانند موسيقي، ادبيات، رقص و نمايش ارتباط دارند، مضاف بر تمام عناصري كه ياد شد، از بعد زمان هم استفاده خواهند كرد.

عناصر مذكور، ضمن اين كه در مجمو سازندة فرم يا شكل هستند، به تنهايي نيز هر يك خواصي دارند.

خط ـ مجموعه‌اي است از نقطه‌ها. خاصيت خط، حركت و جنبش به سوي مقصدي است. خطوط افقي، عمودي، مايل، منحني، شكسته و مارپيچ، هر يك در بيننده احساس خاصي را القاء مي‌كند. اين‌طور تجربه شده است كه خطوط عمودي، نظر را به سوي بالا مي‌كشاند. خطوط افقي، آرامش‌بخش، و خطوط مورب، محرك، و خطوط منحني نرم و مطبوع هستند.

هنرمند براي ايجاد اين تاثيرات ناگزير است كه ميان خطوط متنوع، هم‌آهنگي و ارتباط ايجاد كند. براي برقراري اين هم‌آهنگي، گاه خطي را تكرار مي‌كند. براي القاء تنوع، گاه خطي را به موازات خطي ديگر، و زماني به خلاف جهت حركت همان خط، ترسيم مي‌كند. به كمك خط اريب يا مايل تعادل آرامش‌بخش خطوط افقي و عمودي را برهم مي‌زند و ايجاد حركت و جنبشي تازه مي‌كند.

خط، در معماري، ايفا‌كنندة نقش اساسي در نقش‌انگيزي است. در موسيقي ـ به گونه‌هايي خود را مي‌نماياند ـ گاه افقي (به صورت جمله‌هاي يك صوتي Monodique)، زماني به گونة عمودي (به وسيلة آكوردها، در علم هم‌آهنگي كلاسيك)، گاهي به صورت موازي (در كنترپوان) و زماني نيز به صورت‌هاي متقاطع، مايل، و درهم (در آزموني مدرن).

در اين‌جا يك جملة موسيقي از قطعة «ماهي طلايي Poissons D’or» اثر «كلود ـ اشيل دبوسي Claude – Achille – Debussy» به عنوان نمونه‌اي از موسيقي افقي نقل مي‌شود:

و جملة زير نيز از قطعة «رقص مقدس Danse sacree» اثر «دبوسي» به عنوان موسيقي عمودي نقل مي‌گردد:

سايه روشن يا Valeur ـ در موسيقي عبارت است از ايجاد هم‌آهنگي ميان درجات زير و بمي و مقدار كشش صوت از ضعيف به قوي (يعني از ppp تا fff) در نقاشي حركت رنگ از روشني به تاريكي ـ و در معماري نشان دادن ارزش نور از كم‌رنگ به پر رنگ (چه به وسيلة نور و چه به وسيلة خطوط و سطوح) تعبير مي‌شود.

رنگ ـ گام رنگ‌ها در آغاز نموده شد؛ در اين مقام بهره‌گيري از رنگ براي القاء انديشه‌هاي هنري، در موسيقي و معماري بررسي مي‌شود. از نظر علمي، رنگ عبارت است از امواج نور كه به كمك حس بينايي تشخيص داده مي‌شود. وقتي نور به سطحي مي‌تابد، اگر آن سطح از تمام امواج يا تمام رنگ‌ها به طور مساوي برخوردار باشد، چشم، اين سطح را سپيد مي‌بيند. اگر نور، همة رنگ‌ها، با امواج را در هم بيامزيد و فقط رنگ سبز را اجازة انعكاس بدهد، در اين صورت چشم، سطح را به رنگ سبز مي‌بيند.

اگر نگاهي به رنگ‌هاي «طيف نور« بيافكنيم، درجات اهميت رنگ‌هاي اصلي و رنگ‌هاي فرعي را به نيكويي مي‌توانيم ببينيم.

در اين رنگ‌ها، سه رنگ غيرقابل تجزيه‌اند و معروف به رنگ‌هاي اصلي هستند. اين سه رنگ عبارت‌اند از: آبي، قرمزريال زرد. اگر رنگ‌هاي اصلي، با رنگ‌هاي فرعي تركيب بشوند، رنگ‌هاي ديگري به وجود مي‌آيند، يعني از تركيب آبي و زرد، رنگ سبز و از تركيب زرد و قرمز، رنگ نارنجي، و از تركيب قرمز و آبي، بنفش به دست مي‌آيد. اگر آميختن و تركيب رنگ‌ها را ادامه بدهيم تعداد بي‌شماري رنگ به دست خواهد آمد.

به طور كلي هر رنگ سه خصيصه دارد كه عبارت‌اند از: خود رنگ Couleur، ارزش رنگ Valeur، و شدت رنگ Intensite.

مراد از خود رنگ نام رنگ است، مانند: آبي، قرمز و جز اين‌ها. غرض از ارزش رنگ، مقدار نوري است كه بر طبق قواعد سايه روشن به آن تابيده مي‌شود. شدت رنگ عبارت است از تندي و نرمي، و يا قوت و ملايمت و يا كم‌رنگي و پررنگي، مانند: زرد تند و زرد ملايم. معماران اهميت خاصي براي سردي و گرمي، و يا جذاب بودن و يا خنثي بودن رنگ‌ها قايل هستند. آنان، رنگ‌هاي نارنجي و همساية آن را گرم ناميده‌اند، و آبي و رنگ‌هاي همجوار آن را سرد گفته‌اند. سبز، در كنار سزرد رنگي است گرم و در كنار آبي رنگي است سرد. پاره‌اي از روان‌شناسان سخن از «كروموتراپي Chromotherapie» يا «رنگ درماني» به ميان آورده‌اند. اينان مي‌گويند: رنگ قرمز محرك مردان؛ و رنگ بنفش، محرك نفس در زنان است. اين اثر رنگ‌ها است كه ديدگان مردم را به سوي بسته‌هاي تجارتي و فراورده‌هاي بازرگاني و يا بناهاي سودمندي مي‌كشاند. «تاكنون ده هزار رنگ در بخش محصولات پلاستيكي به ثبت رسيده است.»

در موسيقي، تجسم رنگ، به وسيلة سازهاي گونه‌گون عملي مي‌شود. مثلاً سازهاي بادي مسي، مانند ترومپ، ترمبون و مانند آن‌ها، رنگ قرمز را متبادر به ذهن مي‌سازند. (به همين سبب وقتي موسيقي‌داني قصد تجسم صحنة جنگ را دارد از صداي اين سازها بهره مي‌گيرد.) سازهاي بادي چوبي مخصوصاً «اوبوا» يا سورناي ايراني، رنگ سبز و فلوت يا ني، رنگ آبي را به خاطر مي‌آورند. بر همين اساس سمفوني پاستورال (اثر بتهوون) ساخته شده است. و تكيه بر همين نقش‌انگيزي رنگ سازها در شنونده است كه «تترالوژي Tetralogie واگنر» آفريده شده است.

 

 

 

مقدمه‌اي براي آشنايي با كتاب موسيقي معماري

از آن‌جا كه آثار موسيقي «زناكيس» (مؤلف كتاب موسيقي معماري) بر اصول كدبندي براي كامپيوتر تركيب شده است، بي‌مناسبت نمي‌نمايد كه دربارة اين نوع موسيقي و مكاتب آن مطالبي به اختصار نوشته شود.

سابقة تاريخي «موسيقي خودكار Musique Mecanique» و يا موسيقي اتوماتيك، به عصر چنگ «ائولي‌ين Eolienne» يونان باستان مي‌رسد. چنگ «ائولي‌ين» سازي بوده كه تارهايش به وسيلة جريان هوا به ارتعاش مي‌آمده است. در اعصار بعد، سازهايي ساخته شده كه تيغه‌هاي گرداني رشته‌هاي ثابتي را به نوا آورده است مانند «جعبة موسيقي Boitte a Musique» و ارگ بربري و جز اين‌ها.

مؤلف كتاب «موسيقي با كامپيوتر» مي‌نويسند: «در نهم اوت سال 1956 اولين برنامة موسيقي خودكار با «سويت» مشهور «ايلياس Illiac» تحت عنوان «كامپيوتر برنامه‌ريزي كرده است»، توسط «او ژارن هيلر Le Jaren Hiller» براي چهار ساز رشته‌يي، تنظيم شد و در دانشگاه ايلينويز آمريكا به اجرا در آمد. بخش‌ها، يا «موومان‌»هاي اين سويت، هم از نظر ريتم و هم از نظر حالت به شيوة كنترپوام «پالسترينا» و هم بر نبايد تسلسل‌ مدهاي «ماركوف» تنظيم شده بود.»

بايد گفت پيش از «هيلر»، به سال 1950 در اروپا پرفسور «باربو Barbaud» اظهار داشته بود كه «مي‌توان با وسايل فني و رياضي، به نوعي موسيقي كامپيوتري دست يافت» و بر همين اساس توفيق يافته بود كه برحسب تصادف نظرية كنترل را ابداع كند.

در سال 1960 «ايانيس زناكيس» نخستين موسيقي‌داني است كه در فرانسه موفق شد حساب احتمالات را در كاربرد «موسيقي با كامپيوتر» مورد استفاده قرار بدهد. و در سال 1962 اولين اثر موسيقي خود را مرسوم به «ST – 10» با دستگاه آي.بي.ام» فرانسه به اجرا در آورد.

نويسندة كتاب «موسيقي با كامپيوتر» نتيجه مي‌گيرد كه: تنها نقطه نظر انفورماتيك اين است كه ما را به خوبي متوجه و مطمئن سازد كه به راحتي مي‌توان معضلات محاسباتي را با كامپيوتر برطرف كرد، به همان سادگي كه مي‌توانيم با يك ماشين حساب جيبي كارهاي محاسباتي رايج و متداول را انجام بدهيم.» در طول سال‌هاي از 1950 تا 1980 سيستم‌هاي گوناگوني براي تهيه و اجراء موسيقي به وسيلة كامپيوتر ابداع شده است، از آن جمله است:

سيستم UPIC ـ اين دستگاه به تشويق «زناكيس» ساخته شده است. ساختمان اين دستگاه تشكيل مي‌شود از يك صفحه براي ترسيم گرافيك‌ها كه متصل است به يك كامپيوتر با قدرت اندك؛ وظيفة كامپيوتر، تهية «پارتيسيون» موسيقي و انجام دادن محاسبات آن است … «اين دستگاه، آفرينش موسيقي را براي همه ممكن مي‌سازد، و وسيلة آموزشي بسيار سودمندي است. اين دستگاه در برگيرندة عمده‌ترين اشتغالات ذهني آهنگ‌ساز، يعني مناسبات بين شكل‌هاي آفريده شده در فضا و شكل‌هاي به وجود آمده در زمان است.»

روش ديگر «سيستم هيبريد Hybrides» است كه بيش‌تر در كشورهاي هلند و بلژيك متداول است.

نوع ديگر سيستم برنامه‌ريزي موسوم به «پد چهار Pod. 4» و «پد پنج Pod. 5» است. اين نوع برنامه‌ريزي با سيستم استوكاستيك تا حدي مطابقت دارد.

نوع ديگر «سيستم SSP» است كه علامت اختصاري Sound Synthesis Prigram است. در اين سيتسم علامات يا كدها، به طور مستقيم بر روي «بلوك‌ها Blocs» يا صفحه‌هاي نمونه ثبت مي‌گردد؛ طرز انتقال علامات به ارتعاشات صوتي كاملاً برخلاف تمام قواعد ساختارهاي متديك آهنگ‌سازي و يا آفرينش موسيقي به وسيلة كامپيوتر است، بر روي هر يك از اين بلوك‌ها، براساس كدهايي خاص كه متكي به علم جبر است كاراكترها ثبت مي‌شود، مثلاً روي يك بلوك اعمال زير با كدهايي نوشته مي‌شود و سپس به حافظة كامپيوتر سپرده مي‌گردد.

ـ اطلاعات فشرده يا گسترده،

ـ تجزيه تحليل هر بخش،

ـ كپيه كردن پاره‌اي از اجزاء،

ـ فرمان مجدد به بلوك موردنظر،

ـ اقدام به يك تصي،ة درجه‌بندي شدة عددي (معمولاً تبديل از مرحله‌اي به مرحلة ديگر به نحوي سريع و منطقي صورت مي‌گيرد).

همچنين مي‌توان اعمال ديگر را نيز روي اين بلوك‌ها انجام داد، از آن جمله است اعمال زير دربارة صوت:

ـ قوي، ضعيف،

ـ سكوت، غيرسكوت،

ـ بلند، كوتاه،

ـ شيرين و مليح، تلخ و ناخوش‌آيند (مطبوع يا نامطبوع)،

ـ همچنين بلندي يا ارتفاع صوت، زنگ معين و مشخص آهنگ در حد نياز، مانند «ماكروموزيك Macro Musique» (يعني ريتم) و «ميكروموزيك Micro Musique» (يعني تم يا زنگ و يا طنين صوت و يا طنين آهنگ).

روش ديگر كه تحت عنوان «اصوات و حساسيت آن‌ها در سيستم عددي» توجيه شده است، شناخت اصوات از ديدگاه «هاي فيدليتي» (يا بنا بر گويش فرانسوي‌‌ها Macro Musique) مي‌باشد. در اين سيستم دگرگوني‌هاي ارتعاشات صوتي بر مبناي «هرتس Micro Musique» در درجات مختلف آن، و همچنين كاربرد گوناگون آن در كامپيوتر مطالعه مي‌شود.

بي‌مناسبت نمي‌نمايد طرحي را كه در كتاب موسيقي با كامپيوتر» (ص 7) ترسيم شده و نشان‌دهندة مراحل گونه‌گون تهيه موسيقي به وسيلة كامپيوتر است در اين جا عيناً نقل كنيم.

از آنجا كه سخن در اين باب، ضمن بررسي كتاب «موسيقي معماري» جسته گريخته خواهد آمد، به همين مختصر بسنده مي‌كنيم و مي‌پردازيم به معرفي انواع موسيقي كه با وسايل الكتريكي و يا الكترونيكي تهيه مي‌شود.

1ـ «موسيقي كنسرت La Musique Concerte»: اين نوع موسيقي در 1948 توسط يك موسيقي‌دان فرانسوي موسوم به «پي‌ير شافه Pierre Schaeffer» ابداع شد. همان‌طور كه نقاشي براساس طرح، رنگ، بافت (Texture) يا شالوده و ساختمان و تناسباتي (proportion) كه بر روي بوم ترسيم مي‌گردد استوار است، موسيقي كنسرت هم براساس عناصر صوتي همسان با نقاشي تركيب مي شود.

«شافه» در مورد نام‌گذاري اين نوع موسيقي مي‌نويسد: «ما نام موسيقي خودمان را به اين سبب كنسرت نهاده‌ايم كه از آلات موسيقي عاريتي كه مهم نيست از چه اسباب‌هاي مصوت هستند تشكيل شده و كارشان اين است كه ايجاد سر و صدا و همهمه و يا احتمالاً آوايي موسيقايي بكنند. تنظيم و تركيب اين اصوات براساس تجربه است … و نوشتن آن به شيوة نوت‌نويسي متعارف و معمولي غيرممكن است.»

2ـ «موسيقي الكترونيك La Musique Electronique»: «هربر اي‌مر Herbert Eimert» مي‌گويد: «برخلاف موسيقي كنسرت كه به كمك ميكروفون آثار خود را به گوش مي‌رساند، موسيقي الكترونيك، عناصر صوتي را مستقيماً به وسيلة دستگاه الكترويك به صدا مي‌آورد. يعني موسيقي از طريق يك ژنراتور كه محتوي اصوات ضبط شده بر روي نوار مغناطيسي است تهيه و تنظيم مي‌گردد. وجه تسمية آن هم بدان سبب است كه چون اين موسيقي به وسيلة «سنته‌تي‌زرها Synthetiseur» و ارگ‌هاي الكترونيكي آفريده مي‌شود، به آن موسيقي الكترونيك گفته‌اند. در اين نوع موسيقي نيز مانند موسيقي با كامپيوتر، نواها به وسيلة كد Code و يا كاغذهاي مشبك و يا گرافيك‌هاي از پيش ترسيم شده به دستگاه داده مي شود.

3ـ «موسيقي براي تايپ»: نوعي موسيقي الكترونيك امريكايي است كه پايه‌گذار آن «ولاديمير اوساشوسكي Vladimir Ussachevsky» و «اتو لوانيگ Otto Luening» هستند. موسيقي براي تايپ، مقدمه‌اي است براي پيدايش موسقي الكتروآكوستيك، يعني موسيقي ثبت شده روي نوارهاي مغناطيسي.

4ـ «موسيقي الكترو آكوستيك La Musique Electroacoustique»: از سال 1950 رايج گرديد. اساس آن همان موسيقي كنسرت و موسيقي الكترونيك است. اولين اثر مشهور در اين سبك، به سال 1956 توسط «كارلينز اشتكهوزن Karlheinz Stockhausen» ساخته شده است ـ به اجمال مي‌توان گفت كه موسيقي الگتروآكوستيك عبارت است از موسيقي براي نوار مغناطيسي كه در استوديو، روي دستگاه‌هاي صدابرداري مغناطيسي به روش تقسيم اصوات بر مبناي اكوستيك (هر ميكروفون براي يك صوت) تهيه مي‌گردد.

5ـ «موسيقي تجربي Musique Experimentale»: در دهة 1950 دو گروه در فرانسه سرگرم تجربياتي در زمينة موسيقي الكترواكوستيك بودند، يك گروه تجربي در پاريس و يك گروه تجربي در مارسي.

در پايان دهة پنجاه، «پي‌ير شافه» در اين زمينه چند اثر آفريد. يكي از مشهورترين كساني كه در سبك موسيقي تجربي آثاري قابل ملاحظه و درخور مطالعه ساخته است «ايانيس زناكيس» است كه «متاستازيس Metastasis» او شهرت زيادي كسب كرده است. ديگري موسيقي‌داني است موسوم به «ملك Malec» كه «سيگما Sigma» را آفريده است.

6ـ «موسيقي آكوسماتيك Musique Acousmatique»: اگر بپذيريم كه هر پديدة نو، حدود يا مرزي دارد، به ساده‌ترين بيان بايد بگوييم كه موسيقي اكوسماتيك ديدة ديگري است از جست و جويي ماجراجويانه براي دست‌رسي به موسيقي الكتروآكوستيك.

7ـ «موسيقي …؟»: موسيقي كنسرت، موسيقي الكترونيك، موسيقي الكتروآكوستيك، موسيقي تجربي، موسيقي آكوسماتيك، و … پديده‌هاي يهستند كه ما را به سوي نوعي موسيقي هدايت مي‌كنند كه بايد نام آن را «موسيقي مانيه‌توفون Musique Magnetophone» و يا محفظة صوتي و يا به بيان روشن‌تر «سينما براي گوش Cinema Pour L’Oreill» نام نهاد. در اين جا و آن‌جا و همه جا سخن بر سر اين است كه «موسيقي فردا چه آينده‌اي دارد؟»

8ـ «موسيقي مختلط Musique Miste»: موسيقي مختلط به نوعي موسيقي اطلاق مي‌شود كه براي نوارهاي مغناطيسي و موسيقي اسبابي و موسيقي آوازي و غيره تهيه شده باشد. همان‌طور كه از نام‌اش بر مي‌آيد اين نوع موسيقي، هم مي‌تواند مجزا باشد و هم تمام انواع موسيقي را در بر بگيرد. تعداد بي‌شمار ميكروفون، و وسايل آكوستيكي و ايجاد سر و صدا و همهمه با اسباب‌هاي گونه‌گون كوبه‌اي و ضربي، از ويژگي‌هاي اين نوع موسيقي است ـ مشهورترين آثار در اين سبك ، «ارفه 51 Orphee 51» براي آواز سپرانو، همراه با نوارهاي مغناطيسي ـ و همچنين اولين اثر مختلط، ساختة «ژان ـ اتي‌ين ـ ماري Jean – Etienne – Marie» و «كارلينز اشتكهاوزن Karlheinz Stopkhousen» موسوم به «برخورد 1960 Kontakte 1960» براي پيانو و تمام اسباب‌هاي كوبه‌اي و ضربي است.

 

گرداورنده حسينعلي ملاح

 

موسيقي، ذهن و بدن

 

نگرش‌هاي انسان و بخصوص شيوه‌هاي تفكر او دربارة جهان حاصل رقص و آواز هستند.

جان بلكينگ

موسيقي واكنش هاي جسماني مشابه را در افراد متفاوت به طور همزمان به وجود مي‌آورد. از اين روست كه مي‌تواند گروه‌ها را به گرد هم آورد و نوعي احساس وحدت بيافريند. اهميتي ندارد كه يك نوحه يا مارش تشييع جنازه توسط يك موسيقي‌دان يا يك شنوندة بي‌تجربه به شيوه‌اي متفاوت درك شود. آنان مطمئناً به طور همزمان در برخي نمودهاي تجربة جسماني مشابه و نيز احساسات ناشي از خود تشيعع جنازه سهيم خواهند بود. موسيقي با هماهنگ كردن احساسات گروه‌هاي مردم به طور همزمان، از اثر تشديد و تاكيد بر عواطفي برخوردار است كه يك مناسبت بخصوص مطالبه مي‌كند.

 

اطلاعات

 

به مناسبت روز مهندس سال 1400 شروع فعالیت های پادیاو کلید خورد
پادیاو / PADIAV درنگی برای مهندسین پروژه‌های ساختمانی
مخاطبان این پادکست:
_دانشجویان معماری عمران برق شهرسازی
_شرکت کنندگان آزمون نظام مهندسی و آزمون قوه قضایه
_ پیمانکارانساختمان کارفرمایان پروژه و مشاوران و مجریان علاقمندان به صنعت_ساختمان

فصل اول : مباحث مقررات ملی ساختمان پرداخته می شود

 

در پادکست معرفی پادیاو به چرایی ساخت و مفهوم نام پادکست و چگونگی خلق لوگوی پادیاو پرداختیم

 

در پادکست نخست به مبحث 12 یعنی ایمنی پرداختیم

 

در شهر بدون شورا ، هر شهروند یک‌ شوراست
۱۴۰۰

 

https://aparat.com/v/KEBuy

️ #پاتکس : پیگیری چالش‌های باقرشهر
سری دوم
️موضوعات را ما به اشتراک بگذارید ،زیرا انتخاب موضوعات و چالشها به توصیه های پر تکرار شهروندان انتخاب می‌شود.
پیشنهادات و انتقادات در چارچوب ادب با هدف بهبود عنوان گردد ،
ترجیها انتقادات با برون رفت ،ارایه گردد.
.
.
#باقرشهر
#شهراری_باقرشهر
#شورای_باقرشهر
#افتخارآفرینان_باقرشهری
#شهرداری_باقرشهری
#شورای_باقرشهر

.
.
.ارتباط با ادمین

اینستاگرام اجتماعی
Instagram.com/jafar_Naserizade
تویتر
http://www.twitter.com/jnaserizade
یوتیوب
https://youtube.com/channel/UCZRXS93BWAXTIOJE8rUOlyw

 

 

.

 

Collection : daar
Sun 2021
Camera : xiaomi Redmi not 8 pro
Location : Iran_Tehran
www . Jnaseri .ir
مجموعه : دار
زمان: تابستان ۱۴۰۰
دوربین : گوشی شیائومی نوت۸
موقعیت :ایران.تهران.

#نقاشیخط #بداهه_نگاری #نامجو #فرم_خط #معلی #معلی_نویسان #تابلوخط #آبرنگ #گواش #نقاشیخط #عکاسی_تجربی #عکاسی_هنری #عکاسی_مینیمال #شجریلن

#fineart #consept
#minimalove
#minimalhunter
#minimalzine
#abstract
#abstractart

من، مهندس معمار، مجری ذیصلاح نظام مهندسی و فارغ‌التحصیل مقطع کارشناسی ارشد معماری ، مسیر حرفه‌ای خود را بر طراحی ساختمان‌های اداری، تجاری و صنعتی متمرکز کرده‌ام؛ فضاهایی که در آن، منطق عملکرد، جریان انسان، و معنا در بستر مکان با یکدیگر پیوند می‌خورند.

باور دارم که معماری، نه صرفاً هنر ساختن، بلکه دانشی زنده برای فهم رابطه‌ی انسان، مکان و اندیشه است. از همین رو، مطالعاتم در حوزه‌ی علوم اعصاب و معماری مرا به درک ژرف‌تری از چگونگی ادراک فضا، حافظه‌ی مکانی و فرآیندهای ذهنی انسان در تجربه‌ی محیط رسانده است. فضا، در نگاه من، امری ذهنی و درونی است که تنها در حضور انسان معنا می‌یابد.

در مسیر طراحی، از مبانی معماری زمینه‌گرا الهام می‌گیرم؛ رویکردی که بستر طبیعی، اقلیم، فرهنگ و حافظه‌ی جمعی را به‌عنوان عناصر شکل‌دهنده‌ی فضا به رسمیت می‌شناسد. به باور من، معماری باید نه در برابر زمینه، بلکه در گفت‌وگو با آن شکل گیرد؛ گفت‌وگویی میان خاک و اندیشه، میان اقلیم و رفتار، و میان انسان و مکان.

در پروژه‌های من، فضای اداری بازتابی از تعادل میان تمرکز و تعامل است،
فضای تجاری تجلی تجربه‌ی حسی و هویت برند،
و فضای صنعتی نمود دقت، نظم و کارایی.
اما در ورای عملکرد، آنچه مرا در طراحی هدایت می‌کند، جست‌وجوی «حُسن مکان» است؛ همان حس ژرف تعلق و آرامش که در پیوند میان ذهن، فضا و طبیعت پدید می‌آید.

من در معماری به دنبال تعادلی میان منطق و شهود، تکنولوژی و طبیعت، و ذهن و ماده هستم — جایی که فضا نه‌تنها ساخته می‌شود، بلکه اندیشیده و زیسته می‌شود

 

آمود افراز

 

 

 

 

بی تو مهتاب شبی

باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم

خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم !

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان

رام خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید :

تو بمن گفتی : ازین عشق حذر کن ! ل

حظه ای چند بر این آب نظر کن آب

، آئینة عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی

، چندی ازین شهر سفر کن !

با تو گفتنم : حذر از عشق ؟

ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم تو بمن سنگ زدی ،

من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم ،

همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ،

نرمیدم رفت در ظلمت غم ،

آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی

دگر از عاشق آزده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !

بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

.
.
نقاشیخط

رو سر بنه به بالین مولانا با صدای محسن نامجو