Collection : daar
Sun 2021
Camera : xiaomi Redmi not 8 pro
Location : Iran_Tehran
www . Jnaseri .ir
مجموعه : دار
زمان: تابستان ۱۴۰۰
دوربین : گوشی شیائومی نوت۸
موقعیت :ایران.تهران.

#نقاشیخط #بداهه_نگاری #نامجو #فرم_خط #معلی #معلی_نویسان #تابلوخط #آبرنگ #گواش #نقاشیخط #عکاسی_تجربی #عکاسی_هنری #عکاسی_مینیمال #شجریلن

#fineart #consept
#minimalove
#minimalhunter
#minimalzine
#abstract
#abstractart

من، مهندس معمار، مجری ذیصلاح نظام مهندسی و فارغ‌التحصیل مقطع کارشناسی ارشد معماری ، مسیر حرفه‌ای خود را بر طراحی ساختمان‌های اداری، تجاری و صنعتی متمرکز کرده‌ام؛ فضاهایی که در آن، منطق عملکرد، جریان انسان، و معنا در بستر مکان با یکدیگر پیوند می‌خورند.

باور دارم که معماری، نه صرفاً هنر ساختن، بلکه دانشی زنده برای فهم رابطه‌ی انسان، مکان و اندیشه است. از همین رو، مطالعاتم در حوزه‌ی علوم اعصاب و معماری مرا به درک ژرف‌تری از چگونگی ادراک فضا، حافظه‌ی مکانی و فرآیندهای ذهنی انسان در تجربه‌ی محیط رسانده است. فضا، در نگاه من، امری ذهنی و درونی است که تنها در حضور انسان معنا می‌یابد.

در مسیر طراحی، از مبانی معماری زمینه‌گرا الهام می‌گیرم؛ رویکردی که بستر طبیعی، اقلیم، فرهنگ و حافظه‌ی جمعی را به‌عنوان عناصر شکل‌دهنده‌ی فضا به رسمیت می‌شناسد. به باور من، معماری باید نه در برابر زمینه، بلکه در گفت‌وگو با آن شکل گیرد؛ گفت‌وگویی میان خاک و اندیشه، میان اقلیم و رفتار، و میان انسان و مکان.

در پروژه‌های من، فضای اداری بازتابی از تعادل میان تمرکز و تعامل است،
فضای تجاری تجلی تجربه‌ی حسی و هویت برند،
و فضای صنعتی نمود دقت، نظم و کارایی.
اما در ورای عملکرد، آنچه مرا در طراحی هدایت می‌کند، جست‌وجوی «حُسن مکان» است؛ همان حس ژرف تعلق و آرامش که در پیوند میان ذهن، فضا و طبیعت پدید می‌آید.

من در معماری به دنبال تعادلی میان منطق و شهود، تکنولوژی و طبیعت، و ذهن و ماده هستم — جایی که فضا نه‌تنها ساخته می‌شود، بلکه اندیشیده و زیسته می‌شود

 

آمود افراز

 

 

 

 

بی تو مهتاب شبی

باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم

خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم !

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان

رام خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید :

تو بمن گفتی : ازین عشق حذر کن ! ل

حظه ای چند بر این آب نظر کن آب

، آئینة عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی

، چندی ازین شهر سفر کن !

با تو گفتنم : حذر از عشق ؟

ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم تو بمن سنگ زدی ،

من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم ،

همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ،

نرمیدم رفت در ظلمت غم ،

آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی

دگر از عاشق آزده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !

بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

.
.
نقاشیخط

رو سر بنه به بالین مولانا با صدای محسن نامجو

حال تمامَم از آن تو بادا گر چه ندارم خانه در اين جا خانه در آن جا

سَر كه ندارم كه طشت بياري كه سر دَهَمَت سر

با توام ايرانه خانم زيبا!

شانه كني يا نكني آن همه مو را فرق سرت باز منم باز كني يا نكني باز

آينه بنگر به پشت سر آينه بنگر به زيرزمين با تو منم خانم زيبا

چهره اگر صد هزار سال بماند آن پشت با تو كه من پشت پرده‌ام آنجا

كاكل از آن سوي قاره‌ها بپراني يا نپراني با تو خدايي برهنه‌ام آنجا

بي‌تو گدايم ببين گداي كوچه‌ي دنيا

با توام ايرانه خانم زيبا!

 

با تو از آن جا كه سينه به پهلو شود مماس‏ مي‌زنم اين حرفها

با تو از آن جا كه خيسي شبنم به روي ز‌ِهار آرزو بنشاند

با تو از آن جا كه گوش‏ و دگمه‌ي پستان به ماه نشينند

با تو از آن جا كه مي‌شوم موازي تو فاصله يك بوسه بعد فاصله‌ها هيچ

چشم يكي داري حالا بكن دو چشمي‌اش‏ متوازي آهان متوازي آها

خواب نبينم تو را كه خواب ندارم نخفته خواب نبيند

با توام ايرانه خانم زيبا!

شانه كني جعدها به سينه‌ي من هيچ نگويم نگويمَمَ گُمَمَم!

فكر نباشد كه فكر كنم فكري هيچم كه خوب بگويم نگويمَمَ گُمَمَم

خاك نگويم به گاوها و پرستوها ابر نگويم

ابر نگويم به شب‌پره‌ها جغدها و شانه به سرها

فكري هيچم شعر نگويم به چشم باز ماه نگويم كه ذوذنقه ماه نگويم

هيچ نگويم نگويَمَم گُمَمَم

زانو اگر زن نباشد اگر زن

پهلو اگر زعفران نباشد اگر زن هيچ نگويم

واي كه از شكل شكلدار چه بيزارم شانه‌ي آشفتنم كجاست خانم زيبا؟

با توام ايرانه خانم زيبا!

غم كه قلندر نشد هميشه‌ي زخمي

رو كه به دريا نشد

صبح كه خونين نشد آن همه سر آن همه سينه خود نه چنانم طشت بياريد

سر كه به جنگل زند برگ به اجساد

رو كه به دريا نشد

حال كه فرخنده باد خنجر تبعيد و داغگاه گلويم جاي گُمَمگاه خون كه سرايم

كشته كه بودم تو را چرا دوباره كشتي‌ام آخر، فلان فلان شده خانم خانم زيبا

با توام ايرانه خانم زيبا!

گوش‏ چه كوچك شود كه آب بخوابد سپيده باز بداند مثل دو شب چشم خانم زيبا

هيچ نگويم كه خوب بداند

فكري هيچم كه سوت زنم جا

شانه‌ي آشفتنم كه شنيدي

روحِ برآشفتنم كه گوشه‌هاي سقف تو ليسيدنم كه شيشه شكست

واژه به بالا فكندنم به ياد نداري؟ زيرِزمين روي سرم گذاشتنم

چشم تو را ديدن از پس‏ شانه پشت به دريا و فرش‏ متنهاي چه شادي

پس‏ بتوان! آه! باز هم بتوان! خويش‏ را بتوانان!

زيرِزمين روي من همه بو مويه‌ي بوسم حرفِ ندانَم

پس‏ بتوانان مرا كه هيچ مي‌چَمَدم سوي فكري هيچم

باغ دگر شد مرغ سخر خواند خانم زيبا

با توام ايرانه خانم زيبا!

عادت اين پشت سر نِگهيدن، خانم زيبا!

هيچ نمي‌افتد از سرم

عادت اين پرده را كنار زدن از پنجره

ديدن آنها آنها آنها خنجرشان گورزاد خدايي چگونه هيچ نمي‌افتد از سرم

عادت اين جيغهاي تيزِ به پايان نيامده كه سر بدهم سر

من مگر اين مرگهاي جوان را مُردَم؟

من مگر اين خونِ ريخته‌ام؟ جنگل درندگان محاصره در خواب چشم غزالي

من مگر اين؟

عادت اين گونه گفتن اين حرفها به شيوه‌ي اين شيوه‌هاي نگفتن

باز چگونه؟ كه هيچ به هرگز كه خاك به خورشيد و من به زن و زن او آن جا

با توام ايرانه خانم زيبا!

خواستني‌تر شدم درون خويش‏ تا كه بيايي كه عشق بيايد

محو شدم چون كف دريا كه خفته سر دَهَم آواز

مثل نهنگي به رنگ غايبِ مخفي

ماه شناور به كفه‌هاي سُرينش‏ بي كه بداند

ماهي از آن رو به شكل چشم تو باشد

گفتن اين مردن زيبا در اوج در آن زير زير‌ِ جهان

راز كه سبابه‌اي است بر آن لهله حلقه گوشت كه حلقه

من كه نخواهم نوشت كه مُردَم خويشتنيدي مرا كه خوب بنوشم زير زمين را

من كه نخواهم نوشت خانم زيبا!

با توام ايرانه خانم زيبا!

اين عدسيها دريا باران زير زمين سه

اين عدسيها دريا را مي‌بينند

اين عدسيها باران را مي‌بينند

اين عدسيها زير زمين را مي‌بينند

زيرزمينِ سه را چگونه را ببينند؟

دور دور دورنگر مثل باد مثل پرنده وَ زَن

من كه نخواهم نوشت كه مي‌ميرم

من كه نخواهم نوشت باز در آن زير زمينم

من كه نخواهم نوشت خستگي آورده اين فضاي باز تلألؤ

چهره‌ي مخدوش‏ و خونِ نگاهت

خنده‌ي قيقاج و خُردي لبها و بعد رَنده‌ي ليمو و ناخن انگشت‌هاي به آن نيكي

بچه شدن مثل بال پرنده

گريه‌ي آن زير زير زمينِ سه پس‏ چكنم گفتنت از زير

هوش‏ درخشان لحظه لحظه‌_‌جدايي

من چكنم بي‌تو من چكنم گفتن و آن خانم زيبا

گفتن اين را كه هرچه تو گويي كنم

راه ندادن به زيرزمين شكل‌هاي جدايي را

خواستن از ته

او به تو من با شما و ما همه با هم رو به تو تا تَه

راه به درياچه زدن ترعه‌ي سفلاي زيرزمين را زدن بوسه زدن سه

چشم گشوده در آبهاي زير زمين تو پشت به خورشيد و ماه خفتن

ديدن آن رنده‌ي ليمو و ناخن انگشت‌هاي نيك

روح به دندان گرفته از جگر دوست داشتن فرو رفتن

بعد در‌ِ نيمهِ باز را ديدن و، رفتن

خفتن و مردن درون چشم‌هايي كه در بُراده‌‌ي خونين مژگان مي‌گريند آي وطن!

خنجري از عشق روي ني‌ني تنها نگاه كه با من ماند زن! هاي وطن!

پس‏ چكنم گفتن لبهاي خوب گزيده خون لثه لاي ستاره زيرزمين! زن!

گفتن آن كلمه‌ي خونين عشق كه تنها ما،‌_ پس‏ چكنم من؟ _ توان گفتن يا شنيدنش‏ را داشته، داريم

او به تو من با شما و ما همه با هم رو به تو تا ته

هجّي لالاي شبنم و اعماق درزهاي جلادار

روح سپردن به خلوت بي‌فكري

من چكنم بي تو من چكنم وَ‌زنِ اين چكنم بي تو من چكنم را من چكنم خانم زيبا؟

با توام ايرانه خانم زيبا!

روز كه افيوني توام شب كه تو افيوني مني جا نگدازي مرا كه مي‌دوم از خود

موموي لب گوش‏ زير زمين باز هم

شب كه توييدم تو را و روز منيدني مرا و خوب توييدم آنها را حال من از اين بهار‌ِ يك

پس‏ بتوان! باز هم بتوانان! زير زمينجانِ اوشُدگي در بهار‌ِ يك

جمعه‌ي ما لاي هفته‌ي رانها روش‏ بگويم روشَم و روشَم خانم زبيا

خاطره‌اي از تو هيچ نيايد خويش‏ بيايي عور بيايي فكري هيچم كني هم تو كنارم

با توام اِي . . .

دق كه نداني كه چيست گرفتم دق كه نداني تو خانم زيبا!

با توام ايرانه خانم زيبا!

جا نگدازي مرا كه مي‌دوم از خود زيرزمين! آي وطن! زن!